جعبه ای که پر از عشق بود

63
جعبه ای که پر از عشق بود

در شهری دور افتاده، خانواده فقیری زندگی می کردند. پدر خانواده از اینکه دختر ۵ ساله‏ اش مقداری پول برای خرید کاغذ کادوی طلایی رنگ مصرف کرده بود، ناراحت بود چون همان قدر پول هم به سختی به دست می ‏آمد.

دخترک با کاغذ کادویی که خریده بود یک جعبه را بسته بندی کرده و آن را زیر درخت کریسمس گذاشته بود. صبح روز بعد، دخترک جعبه را نزد پدرش برد و گفت: بابا، این هدیه من است به تو.

جعبه ای که پر از عشق بود جعبه ای که پر از عشق بود

پدر در حالی که لبخندی روی لبانش بود جعبه را از دختر خردسالش گرفت و آن را باز کرد. داخل جعبه خالی بود! پدر با عصبانیت فریاد زد: مگر نمی دانی وقتی به کسی هدیه می دهی باید داخل جعبه چیزی هم بگذاری؟ دخترک دلش شکست و اشک از چشمان سرازیر شد و با اندوه گفت: بابا جان، من پولی نداشتم تا برای شما چیزی بخرم ولی در عوض هزار بوسه برایت داخل جعبه گذاشتم.

پدر به فکر فرو رفت و چهره اش از شرمندگی سرخ شد، دختر خردسالش را بغل کرد و او را غرق بوسه کرد و از دخترش خواست تا او را برای عصبانیت بی موردش ببخشد.

جعبه خالی” اثر پائولو کوئیلو