داستان میخ و دیوار

366
داستان میخ و دیوار

روزی پسربچه ای بود که رفتار بدی داشت. پدرش به او جعبه ای پر از میخ داد و گفت هرگاه رفتار بدی انجام دادی، باید میخی را به دیوار بکوبی. روز اول پسربچه، تعداد زیادی میخ را به دیوار کوبید.

بعد از گذشت چند روز، پسر دید دیوار کم‌کم پوشیده از میخ گردیده و یادگرفت بر رفتارش کنترل داشته باشد و تعداد میخ هایی که به دیوار می کوبید به تدریج کمتر شد. او فهمید که کنترل رفتار بد، از کوبیدن میخ به دیوار آسانتر است.

داستان میخ و دیوار داستان میخ و دیوار

سرانجام روزی رسید که پسر رفتارش را به کلی کنترل کرد. این موضوع را به پدرش در میان گذاشت.

پدر پیشنهاد کرد از هم اکنون هر روزی که رفتارت را کنترل نمودی، میخی را از دیوار بیرون بکش. روزها گذشت و پسرک سرانجام به پدرش گفت:که تمام میخ ها را بیرون کشیدم.

پدردست پسرش را گرفت و سمت دیوار برد و گفت: تو خوب شده ای اما به این سوراخهای دیوار نگاه کن.

داستان میخ و دیوار داستان میخ و دیوار

دیوار دیگر شبیه اولش نیست. وقتی چیزی را با عصبانیت بیان می کنی، و یا رفتاری را از روی جهل و نادانی انجام می دهی، با هر رفتار بد اثری منفی در وجود تو ایجاد می شود. که حتی با تاسف و اظهار پشمانی کردن اثرش از بین نمی رود.

این دیوار دیگر مانند سابق صاف و تمیز نیست، پس بکوش تا از میخ های رفتاری که بر وجود خود می کوبی پرهیز کنی.