داستان گفتگو با خدا

341
داستان گفتگو با خدا

روزی در رویاهایم دیدم که با خدا صحبت می کنم. خدا پرسید: تو می خواهی با من گفت و گو کنی؟ و من در پاسخ جواب دادم :اگر وقت دارید،بله. خدا لبخندی زد و گفت: وقت من بی نهایت است.
خدا پرسید چه سوالی در ذهن داری که میخواهی من پاسخ دهم؟ پرسیدم: چه چیز انسان شما را متعجب می سازد؟ خدا پاسخ داد: کودکی اش. متعجبم که آن ها از کودکی شان خسته می شوند و دوست دارند که هر چه زودتر بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت ها، آرزو می کنند که کودک باشند …

اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند. اینکه نسبت به آینده مضطرب هستند و حال را فراموش کرده اند و بنا بر این نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده.

اینکه که آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند. خدا دستانم را گرفت و برای مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم به عنوان یک پدر می خواهی کدام درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟

داستان گفتگو با خدا (۲) داستان گفتگو با خدا

خدا گفت دوست دارم که بیاموزند آن ها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد ، تمام کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.

بیاموزند که هرگر خودشان را با دیگران مقایسه نکنند، بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در دل آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سالها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم. بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد ، بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد.

بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند، بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.
بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند، بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند.

من با خضوع به خدا گفتم: از شما به خاطر این گفت و گو متشکرم آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت : فقط اینکه بدانند من همیشه در کنارشان هستم و آن ها را تنها نخوام گذاشت.

این داستان فوق العاده زیبا اثر زیبای نویسنده بنگالی “رابیندرانات تاگور ” (Rabindranath Tagore) می باشد.