متشکرم داستانی زیبا از آنتون چخوف

59
متشکرم داستانی زیبا از آنتون چخوف

همین چند روز پیش، خانم “یولیا” پرستار بچه‌‌‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او بابت کارهایی که انجام داده بود تسویه حساب کنم .
به او گفتم:بنشینید لطفا! می‌‌‌‌دانم که دست و بالتان خالی است امّا خجالت می کشید آن را به زبان بیاورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی‌‌‌روبل به شما بدهم این طور نیست؟
خانم یولیا گفت: چهل روبل آقا.
به او گفتم: نه من در این دفتر نوشته ام، من همیشه به پرستار بچه‌‌هایم سی روبل می‌‌‌دهم. حالا به من توجه کنید.
شما دو ماه برای من کار کردید.
خانم یولیا با صدای آرام گفت: دو ماه و پنج روز.
گفتم: دقیقاً دو ماه، من یادداشت کرده‌‌‌ام. که روی هم می‌‌شود شصت روبل. البته باید نُه تا یکشنبه از آن کسر کرد. همان طور که می‌‌‌‌‌دانید یکشنبه‌‌‌ها مواظب «کولیا» نبودید و برای قدم زدن بیرون می‌‌رفتید.
سه روز در این مدت تعطیل بود . . . خانم “یولیا” از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌‌های لباسش بازی می‌‌‌کرد ولی صدایش درنمی‌‌‌آمد.
سه روز تعطیل، پس ما دوازده روبل را می‌‌‌گذاریم کنار.دخترم “کولیا” چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب “وانیا” بودید و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد که بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشید و استراحت کنید.
دوازده و هفت می‌‌شود نوزده. تفریق کنید. آن مرخصی‌‌‌ها ؛ آهان،می ماند چهل و یک‌ ‌روبل، درسته؟
چشم چپ خانم “یولیا” قرمز و پر از اشک شده بود. چانه‌‌‌اش می‌‌لرزید. شروع کرد به سرفه کردن‌‌‌‌های عصبی. دماغش را پاک کرد و چیزی نگفت.
من ادامه دادم: و بعد، نزدیک سال نو شما یک فنجان و نعلبکی شکستید. دو روبل دیگر کسر کنید .
بماند که فنجان قیمتی تر از این حرف‌‌‌ها بود و ارثیه بود، اما از آن می گذریم زیرا قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسیدگی کنیم.
موارد دیگر: بخاطر بی‌‌‌‌مبالاتی شما “کولیا”  از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. ۱۰ تا کسر کنید. همچنین بی‌‌‌‌توجهیتان باعث شد که کلفت خانه با کفش‌‌‌های “وانیا” فرار کند شما می‌‌بایست چشم‌‌هایتان را خوب باز می‌‌‌‌کردید. برای این کار مواجب خوبی می‌‌‌گیرید.
پس پنج تا دیگر کم می‌‌کنیم.
در دهم ژانویه ۱۰ روبل از من گرفتید…
خانم “یولیا” نجواکنان گفت: من نگرفتم آقا.
من گفتم: امّا من این را یادداشت کرده‌‌‌ام .
در جواب گفت: خیلی خوب شما، شاید …
من دوباره شروع کردنم به حساب و کتاب و گفتم: از چهل ویک بیست و هفت تا برداریم، چهارده تا باقی می‌‌‌ماند.
چشم‌‌‌هایش پر از اشک شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق می‌‌‌درخشید. طفلک بیچاره !

متشکرم داستانی زیبا از آنتون چخوف متشکرم داستانی زیبا از آنتون چخوف
خانم “یولیا” گفت: من فقط مقدار کمی گرفتم .
در حالی که صدایش می‌‌‌لرزید ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم . . . ! نه بیشتر.
من با تعجب گفتم: دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به کنار، می‌‌‌کند به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا . . . یکی و یکی..
– یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت .
– به آهستگی گفت: متشکّرم!
– جا خوردم، در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.
– پرسیدم: چرا گفتی متشکرم؟
در جواب گفت: به خاطر پول.
گفتم: یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت کلاه می‌‌گذارم؟ دارم پولت را می‌‌‌خورم؟ تنها چیزی می‌‌‌توانی بگویی این است که متشکّرم؟
با چشمانی گریان گفت: در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند.
گفتم: آن‌‌ها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه می‌‌زدم، یک حقه‌‌‌ی کثیف حالا من به شما هشتاد روبل می‌‌‌‌دهم. همش این جا توی پاکت برای شما مرتب چیده شده.
ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟ چرا صدایتان در نیامد؟
ممکن است کسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی به من زد که یعنی بله، ممکن است.
بخاطر بازی بی‌‌رحمانه‌‌‌ای که با او کردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم.
برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت: متشکرم!
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فکر کردم:

در چنین دنیایی چقدر راحت می‌‌شود زورگو بود

این داستان زیبا یکی از آثار زیبای نویسنده ی معروف روسی “آنتون چخوف” از کتاب داستان های کوتاه بود.